تبليغاتX
خوشا آنانکه درگهواره مردند


خوشا آنانکه درگهواره مردند

بزرگترین آرزویم این بود که کوچکترین آرزوی تو باشم

 

به احترام عشق یک دقیقه سکوت...

برای یک عمر تو را داشتن دستهایم رو به قنوت!

در این لحظه قلبم ایستاده است ، به احترام تو دیگر نمیتپد...

درون قلبم فریادیست ، که با شکستن این فریاد دوباره شروع به تپیدن میکند...

فریاد عشق ، شکسته میشود فریادی که از اعماق قلبم شنیده میشود....

دوستت دارم ، این همان فریاد است ، من تنها تو را دارم ،این همان احساس است!

به احترام عشق یک دقیقه سکوت...

به عشق تو یک عمر نفس کشیدن ....

برای تو یک عمر فدا شدن ....

عزیزم مرا ببخش که جز این فریاد ، جز قطره های اشکم ،

جز تحمل لحظه های دلتنگی احساسی را ندارم تقدیمت کنم ،

اگر بخواهی قلبم را هم فدایت میکنم....

به احترام چشمهای زیبایت ، اشک میریزم ،  

به عشق آن قلب مهربانت ، برایت میمیرم!

دوستت دارم ، این همان فریادیست که تا ابد خواهی شنید ، عاشقت هستم ،

 این همان احساس زیباییست که تا ابد حس خواهی کرد....

به احترام عشق یک دقیقه سکوت... به عشق تو را داشتن یک عمر فریاد .....

فریاد .... فریاد ... فریاد... صدای تپشهای قلب من هم صداست با این فریاد!

هم صدا ، تا آخر دنیا ، فریاد .... دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم،  

باز هم تکرار این فریاد!

به احترام عشق یک عمر سکوت... 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 22:6 توسط محمدرضا| |

 

اين روزا عادت همه رفتنو دل شکستنه
درد تمام عاشقا پاي کسي نشستنه
اين روزا مشق بچه هايه صفحه آشفتگيه
گرداي روي آينه فقط غم زندگيه

اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه
مشکل بي ستاره ها يه کم ستاره چيدنه
اين روزا کار گلدونا از شبنمي تر شدنه
آرزوي شقايقا يه کم کبوتر شدنه

اين روزا آسمونمون پر از شکسته باليه
جاي نگاه عاشقت باز توي خونه خاليه
اين روزا کار آدما دلاي پاک رو بردنه
بعدش اونو گرفتنو به ديگري سپردنه

اين روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه
ساده ترين بهونشون از هم خبر نداشتنه
اين روزا سهم عاشقا غصه و بي وفائيه
جرم تمومشون فقط لذت آشنائيه

اين روزا چشماي همه غرق نياز و شبنمه
رو گونه هر عاشقي چند قطره بارون غمه
اين روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه
خلاصه حرف همه پس زدن و نموندنه

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 21:9 توسط محمدرضا|

 

مرگ من روزی فرا خواهد رسید

در بهاری روشن از امواج نور

در زمستانی غبار آلود و دور

یا خزانی خالی از فریاد و شور

   

 مرگ من روزی فرا خواهد رسید

  روزی از این تلخ و شیرین روزها

  روز پوچی همچو روزهای دگر

  سایه ای ز امروزها دیروزها!

 

دیدگانم همچو دالان های تار

گونه هایم همچو مرمرهای سرد

ناگهان خوابی مرا خواهد ربود

من تهی خواهم شد از فریاد

 

می خزند آرام روی دفترم

  دستهایم فارغ از افسون شعر

  یاد می آرم که در دستان من

   روزگاری شعله می زد خون شعر

 

خاک می خواند مرا هر دم به خویش

می رسند از در که در خاکم نهند

آه شاید عاشقانم نیمه شب

گل به روی گور غمناکم نهند

                                         

 بعد من ناگه به یکسو می روند

  پرده های تیره دنیای من

  چشم های ناشناسی می خزند

 روی کاغذها و دفتر های من

 

 در اتاق کوچکم پا می نهد

بعد من با یاد من بیگانه ای

در بر آیینه می ماند به جای

تار مویی نقش دسنی شانه ای

                                         

  می رهم از خویش و می مانم ز خویش

   هر چه بر جا مانده ویران می شود

  روح من چون بادبان قایقی

   در افقها دور و پنهان می شود

 

می شتابند از پی هم بی شکیب

روزها و هفته ها و ماه ها

چشم تو در انتظار نامه ای

خیره می ماند به چشم راه ها

                                          

 لیک دیگر پیکر سرد مرا

 می فشارد خاک دامنگیر خاک!

  بی تو دور از ضربه های قلب تو

   قلب من می پوسد آنجا زیر خاک

 

بعدها نام مرا باران و باد

نرم می شویند از رخسار سنگ

گور من گمنام می ماند به راه

فارغ از افسانه های نام و ننگ

 

 فروغ فرخزاد

 

سلام دوستای خوبم.نماز روزه هاتون قبول.دو سال از فعالیت وبلاگم گذشت.

با تمام خوبیها و بدیهاش.این رو دیگه شماباید بگین.

بهانه ای بود تا بتونم دوستای خوبی مثل شما پیدا کنم.

تا باشه از این بهانه ها...

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 11:4 توسط محمدرضا| |

خدايا: تو خود مي داني كه چه سخت است اگركه ماهي كوچك اسيرآب دريا ي بيكران باشد.

خدايا: تو خود مي داني برای من كه  هميشه دلم می خواسته با تو زندگي کنم اين سير تكراري روزگار

كه نا خواسته مرا به كام خود مي برد چه قدر ملال آور

وخسته كننده است

خدايا: آخر چگونه مي توان شكوه تو را در زيبايي گل بجوييم

 درحالي كه اين تكرار هميشگي اشتياق خوب ديدن را از من گرفته است.

 چگونه ميتوانم حمد و ثناي تو را از زبان چكاوكها بشنوم در حالي اين تكرار اشتياق خوب شنيدن را از من سلب كرده است

 خدايا: مي ترسم كه اگر به همين منوال پيش رود ديگر شعله هاي عشق تو در وجود من هر روز بي فروغ و بي فروغتر شود. تاجايي كه ديگر نه اشتياقي براي پرواز داشته باشم و نه اميدي به رهايي

پس اي خداي مهربان مرا از اين تكرار از اين يكنواختي كه همه ي روزهاي مرا فرا گرفته است رهايي ده

خدايا: به من اشتياقي ده تا دوباره چشمانم قادر به ديدن شگوه تو در زيبايي گل ها باشد. خدايا: به من اشتياقي ده كه دوباره بتوانم صداي مناجات تو را از زبان چكاوك ها بشنوم.

 خدايا: به من عشقي ده كه روز به روز به تو نزديكتر شوم...

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 9:50 توسط محمدرضا| |

خدا چرا دل من رو شکستند

چرا دستهای عشقم رو به زندگی نبستند

دارم میسوزم

چرا رها کردی میون راه رو

می خوام بمیرم ولی بی گناهم

دارم میسوزم   دارم می سوزم

بذار بسوزم...

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 10:24 توسط محمدرضا|

   کاش بودی تا دلم تنها نبود / تا اسیر غصه ی فردا نبود
  کاش بودی تا فقط باور کنی / بی تو هرگز زندگی زیبا نبود                                                             کاش می شد قلب ما از یاس بود / تک تک گلبرگ آن احساس بود
  پاک و سبز و ساده و بی ادعا / کاش می شد بهتر از الماس بود
  کاش می شد عشق را تفسیر کرد / عاشقی را با محبت سیرکرد                                             عاشقى را شرط اول ناله و فریاد نیست
  تا کسى از جان شیرین نگذرد فرهاد نیست
  عاشقى کار هر عیاش نیست
 غم کشیدن صنعت نقاش نیست                                                                                             تقدیم به آنکه دارمش دوست
 تقدیم به آن که قلبم از اوست
 اگر مهتاب از تن بر کند پوست 
 جدا هرگز نگردد یادم از دوست

نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 1:38 توسط محمدرضا|

اشک رازی است ...

لبخند رازی است .. عشـــق رازی است ...

اشک آن شب لبخند عشقم بود ...

قصه نیستم که بگویی ... نغمه نیستم که بخوانی ...

صدا نیستم که بشنوی ...

یا چیزی چنان که ببینی ..یا چیزی چنان که بدانی ...

من درد مشترکم ... مرا فریاد کن ...

درخت با جنگل سخن می گوید ...علف با صحرا .. ستاره با کهکشان ..

و من با تو سخن می گویم ... ...

دستت را به من بده ...حرفت را به من بگو ... من ریشه های ترا دریافته ام ...

با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام ...

و دستهایت با دستان من آشناست .......

ای دیر یافته ! با تو سخن می گویم ........

زیرا که من.... ریشه های ترا دریافته ام ...

زیرا که صدای من ....

با صــــــــــــدای تو آشناست ...

 

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 12:11 توسط محمدرضا| |

پاهاي حقير من تنها از جاده عبور

استخون مرده ام حالا مي لرزه توي گور

 

از هجوم توهم شکست گورِمغزم

هرکي که اومد نفريني کرد بر قبرم

 

حرفي نزدم تکيه کردم بر صبرم

ديگه هيچي نمي خوام مال شما حقم

 

به خدا هم بگيد بالاي قبرم گريه کنه

زمينش سر ببازه خورشيدش جون بکنه

 

بکنه جون تا بدونه که خواستم توبه کنم

اون نذاشت ذهنم و از خواب پليد بيدار کنم

 

با صدام شدم تو آسمون من يه شبتاب نور

اما حيف از بين رفت با رفتن ايمان توي گور

 

نوشته شده در شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 14:33 توسط محمدرضا|

 

 

سخت است دوری و دور بودن.سخت تر از ان حسرت بی تو بودن.شبها رو بی تو به سر

 کردن.لحظه هارو به یاد تو سر کردن.ایکاش گاهی چرخ زمان به فرمان ما می چرخید.ایکاش گاهی

خدا هم از ما می برسید چه می خواهیم.حرفهای قشنگی ست عشق بازی اما نمی دانستم اینقدر

 دشوار است غم دوری را تحمل کردن.

خوشا به حال دل انان که هر انچه خواستند خدایشان داد.

دلم امروز مثل اسمون ابری این شهر گرفته و تنگه برات.

 
     تودریابودی و من قایقی خرد    که هرجاخواست امواجت مرابرد
  
      دلم پاروزن بیچاره ای بود     که درامواج عشقت یک شبی مرد
نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 9:29 توسط محمدرضا|

 

بـــــــــــــــاده از پيمانه دلدار، هشيارى ندارد

                                     بى‏خـــــــودى از نوش اين پيمانه، بيدارى ندارد

چشم بيمار تو هر كس را به بيمارى كشاند

                                     تا ابــــــــــــــــد اين عاشق بيمار، بيمارى ندارد

عاشق از هر چيز جز دلدار، دل بركنده خامش

                                    چونكه با خود جز حديث عشــق، گفتارى ندارد

بــــا كـــــه بتوان گفت از شيرينى درد غم يار

                                    جز غــــم دلدار، عاشـق‏پيشه غمخوارى ندارد

بر ســــر بـــــــــالين بيمار رخت، روزى گذر كن

                                   بين كه جز عشق تو بر بالــين، پرستارى ندارد

لطف كن اى دوست، از رخ پرده بگشا، ناز كم كن

                                   دل تمنـــــــــــــــايى ز دلــبر غــير ديدارى ندارد

نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 8:41 توسط محمدرضا| |

من همون جزیره بودم

خاکی و صمیمی و گرم

واسه عشق بازی موجها

قامتم یه بستر..

یه عزیز دردونه بودم پیش چشم خیس موجها

یه نگین سبز خالص روی انگشتر دریا

تا که یک روز تو رسیدی توی قلبم پا گذاشتی

غصه های عاشقی رو تو وجودم جا گذاشتی

زیر رگبار نگاهت دلم انگار زیر و رو شد

برای داشتن عشقت همه جونم آرزو شد

تا نفس کشیدی انگار نفسم برید تو سینه

حس عاشقی همینهههههههههههههههههههه

اومدی تو سرنوشتم بی بهونه پا گذاشتی

اما تا قایقی اومد از من و دلم گذاشتی

رفتی با قایق عشقت روی روشنی فردا

من و دل اما نشستیم  چشم به راهت لب دریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی

لحظه های بی تو بودن میگذره اما به سختی

دل تنها و غریبم داره این گوشه میمیره

ولی حتی وقته مردن باز سراغت رو میگیره ....

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 14:37 توسط محمدرضا| |

کاش لحظه ی مرگم امشب بود .

کاش مرغ نفست با من بود

کاش با من بودی و می گفتی

که این قصه همه در فکرم بود

کاش بانوی شهر مشرق با من بود

کاش با مهربانی و خوبی با من بود

کاش چشمانم میدید روزی را

که دستانت محرم دردم بود

سیل اشکی گرفت چشمم را

این ها همه قصه ی عشقم بود

بی تو حتی در اوج خنده هام

بر لب خشکیده ام ماتم بود

کاش با من بودی همه ی ذکرم بود

این ذکر همه در فکرم بود

این ای کاشها همه در فکرم بود

خاطر من همه شب ماتم بود

کاش لحظه ای با من می بودی

آن لحظه به خدا قسم لحظه ی شادم بود

آن شادی را ندیدم هرگز من

آن شادی همه در فکرم بود

تجربه ی بی مهری مرگ من است

این گفته کلام آخر بود

کاش میگفتی حرفی که رازت بود

که همه دردم در رازت بود

کاش میگفتی حرف دلت را

ولی این حرف دل صدای نازت بود

این نگفتن ارزش غم را نداشت

غم من نگفتن رازت بود

روزگاری غم و غصه ی من

صدای دلنواز سازت بود

کاش لحظه ی مرگم امشب بود

کاش لحظه ی مرگم امشب بود

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 7:30 توسط محمدرضا|

خوشا عشق و خوشا ناکامی عشق

خوشا رسوایی وبد نامی عشق

 

خوشا بر جان من هر شام و هر روز

همه درد همه داغ و همه سوز

 

خوشا عاشق شدن اما جدایی

خوشا عشق و نوای بینوایی

 

خوشا در سوز عشقی سوختن ها

درون شعله اش افروختن ها

 

چو عشق از نگارش کام گیرد

چراغ آرزوهایش بمیرد

 

اگر میداد لیلی کام مجنون

کجا افسانه میشد نام مجنون

هزاران دل بحسرت خون شد از عشق

یکی در این میان مجنون شد از عشق

 

در این آتش هر آنکس بیشتر سوخت

چراغش در جهان روشنتر افروخت

 

نوای عاشقان در بینواییست

دوام عاشقی ها در جداییست

 

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 11:33 توسط محمدرضا| |

 

دل سنگ شدم

قطره ای اشک به چشمانم نیست

به فدای آنکه عمریست برای چشمانش دل تنگ شدم

و چه راحت

بی خیال و بی نفس

بازگشتم به قفس

شاید این دل به قفس عادت کرد

شایدم چشمه ی احساس دلم خشک شده

یا کسی گنج دلم غارت کرد

شایدم قصه نمی دانم چیست

دگرم تاب غزل خواندن نیست

آخر این ره به کجا خواهد رفت؟

پشت این پیچ و خم جادّه های چشمی نیست

منتظر

تابرای رویش این دل بی برگ ببارد باران

قاصدک گفت به من

خبرش مدت ها پیش برایم آمد

که دگر سبز نخواهم شد

قصه این است ، که دل سنگ شدم

دل من خواهد مرد

آرزوی غزلی را که به گور خواهد برد...

نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 9:44 توسط محمدرضا| |


 من پا به پای موكب خورشيد
 يك روز تا غروب سفر كردم

 دنيا چه كوچك است!
 وين راه شرق و غرب چه كوتاه!
 تنها دو روز راه ميان زمين و ماه .

 اما من و تو دور
 آنگونه دور دور ، كه اعجاز عشق نيز
 ما را به يكدگر نرساند ز هيچ راه
 آه ! ...
 

 

گناهی ندارم ولی قسمت اینه       که چشمای کورم به راهت بشینه

 

برای دل من واسه جسم خستم     منی که غرور و تو چشمات شکستم

 

سرازکار چشمات کسی در نیاورد      که هرکی توروخواست یه روزی بد آورد

 

برای دل من واسه جسم خستم     منی که غرور و تو چشمات شکستم

 

واسه من که برعکس کار زمونه     یکی نیست که قدر دلم روبدونه

 

گناهی ندارم ولی قسمت اینه       که چشمای کورم به راهت بشینه

 

هنوز هم زمستون به یادت بهاره     تو قلبم کسی جزتو جایی نداره

 

صدای دلم سازه نا سازگاره      سکوت هم به جزتو صدایی نداره

 

تو خواب و خیالم همش فکراینم        که دستام و بازهم تو دستات ببینم

 

ولی حیف ازاین خواب پریدم که باز هم      باچشمای کورم به راهت بشینم

 

سرازکار چشمات کسی در نیاورد     که هرکی توروخواست یه روزی بد آورد

 

برای دل من واسه جسم خستم     منی که غرور و تو چشمات شکستم

 

                                                           « یگانه »

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 15:6 توسط محمدرضا| |

 

مرا به ياد بياور ؛ فكر كن ، تمام ثانيه ها را بگرد ، آنقدر كه دستهايت عبور زمان را

لمس كنند . بگرد ، ميان برگ هاي كهنه تقويم ، در ثانيه هاي نفس نفس ، در دقيقه هاي

 

بودن و رفتن ، روي خط صاف آرامش چشمانم ...

 

                                                              مرا يادت آمد ؟؟!

 

ناله هاي آسمان ، درد ابر ، باد ، قاصدك ، شعرهاي ناتمام من ،

 

نقطه چین های ترانه هایم ..........مرا یادت هست؟!!؟؟

 تنها از جنس پاييز ، يك قلب دنباله دار هميشگي گوشه ي نوشته هايم ،

 

گريه ، لبخند ، پيوند نگاهم با سنگفرش هاي  خيس ...

 

     مرا يادت آمد  ؟؟!؟؟

 

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 15:19 توسط محمدرضا|

 

کردی آهنگ سفر، اما پشیمان می شوی

چون به یاد آری پریشانم، پریشان می شوی

 

گر به خاطر آوری این اشک جانسوز مرا

آنچه من هستم کنون در عاشقی، آن می شوی

 

سر به زانو گریه هایم را،اگر بینی به خواب

چون سپند از به دیدارم، شتابان می شوی

 

عزم هجران کرده ای، شاید فراموشم کنی

من که می دانم تو هم چون شمع،گریان می شوی

 

گر خزان عمر ما را بنگری با رفتنت

همچو ابر نو بهاران، اشک ریزان می شوی

 

بشکند پیمانه ی صبرم، ولی در چشم خلق

چون دگر خوبان توهم، بشکسته پیمان می شوی

 

بیم آن روزی که چون پروانه بهر سوختن

پای تا سر آتش و سر تا پا جان می شوی

 

مرغ باغ عشقی و دور از تو جان خواهم سپرد

آن زمان بی هم زبان، در این گلستان می شوی

 

 

 

e9xj6u.gife9xj6u.gife9xj6u.gife9xj6u.gife9xj6u.gife9xj6u.gife9xj6u.gife9xj6u.gife9xj6u.gife9xj6u.gife9xj6u.gife9xj6u.gife9xj6u.gife9xj6u.gife9xj6u.gif

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 15:21 توسط محمدرضا| |

 

 

 

نمی دانم چقدر از بی تو بودنم گذشته است و چقدر ندیدنی ها را بهانه روزگار دانستم ....

 

اما

 

کاش می آمدی تا برایت از راز غربت نشینی ام می گفتم

 

 و آنچه را که در درون خاموشم می گذرد، می دیدی!

 

یک سال دیگر نیز گذشت اما

 

                                                     نیامدی

                                                                              ندیدی

 

شب لحظه ای به سایه خود بنگر، تا روح بی قرار مرا بینی ....

                                        بهترین تصاویر در بهار بیست www.bahar20.sub.ir

                                    سلام به همه همراهان غربت من  

این منم محمدرضا دلتنگ کوچه های بیقرار و خالی از عشق این شهر خاکستری .

بیقرار همه شما بودم و دلتنگ این چند خط دلتنگی . نمی دونم خوب یا بد اما هنوز هستم

 هنوز تو این همه سیاهی آب در هاون دل واپسی های خودم می کوبم . آدمایی مثل ما که

هیچ  چاره ای جز فرود آوردن سر تعظیم در برابر سرنوشت ندارند تو همچین شرایطی

میگن خواست خدا بود تقدیر این بود حتمی حکمتی در کاره !!!  اینجاست که اگر کفر

نگفته باشم خدا هم اندیشه کنان غرق این پنداره شاید هم می خنده . حکمت بود یا تقدیر

خواست خدا بود یا غده ای که این همه مدت تو دلم تو گلوم بود منو راهی کرد و این مدت

از همه شما بی خبر بودم .

    زغم یکی اسیرم که زمن خبرندارد          عجب ازمحبت من که دراواثرندارد

غلط است هرکه گوید دل به دل راه دارد      دل من زغصه خون شد دل او خبرندارد

 

نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 13:38 توسط محمدرضا| |

قلبم رو شكستي ولي من بيشتر از قبل دوستت دارم ميدوني چرا ؟؟؟

 

چون حالا هر تيكه از قلبم تورو جداگونه دوست داره

 

 

دوستت دارم چون تنها ترين فکر تنهايي مني.

 

دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي مني.

 

دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب مني.

 

دوستت دارم چون زيباترين خاطرات مني.

 

دوستت دارم چون به يک نگاه،عشق مني

 

 

آنکه درتنهاترین تنهاییم تنهای تنهایم گذاشت

 

کاش در تنهاترین تنهاییش تنهاکس تنهاییش تنهای تنهایش نگذارد

 

TinyPic image

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 10:37 توسط محمدرضا| |

يكي داشت يكي نداشت    اوني كه داشت تو بودي و  اوني كه نداشت من

يكي خواست و يكي نخواست  اوني كه خواست تو بودي و اوني كه

بي تو بودن رو نخواست من

يكي آورد يكي مي آورد اوني كه آورد تو بودي اوني كه به جزء تو به كسي ايمان نياورد

من يكي موند و يكي نموند اوني كه موند تو بودي و اوني كه بدون تو نمي تونست بمونه من

يكي رفت و يكي نرفت اوني كه رفت تو بودي و اوني كه به خاطر تو...

تو قلب هيچ كس نرفت من.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 12:22 توسط محمدرضا| |

بگو آیا به یاد من دمی سر می کنی یا نه

تو هم یادی زپرواز کبوتر می کنی یا نه

دل من تشنه و خواهان یک جرعه نگاه توست

مرا در شهر چشمانت شناور می کنی یا نه

هزاران بار گفتم دوستت دارم عزیز دل

بگو احساس قلبم را تو باور می کنی یا نه

تمام شعر های سبز نارنجی برای توست

غزلهای مرا آیا تو از بر می کنی یا نه

دمی غافل نبودم از خیال خاطرت اری

تو هم آیا به یاد من دمی سر می کنی یا نه

نوشتم نام زیبای تو را بر صفحه قلبم

تو آیا اسم من را ثبت دفتر می کنی یا نه

و حرف آخر من این که شبهای سیاهم را

به مهتاب نگاه خود منور می کنی یا نه

توگفتي نه توگفتي نه

 

 

آی عاشقای بی گناه

ما همه زرد و بی کسیم

تنهاییم عین آسمون

آواره ایم عین نسیم

همه باید یاد بگیريم

که مثل مجنون بزرگ

عاشق هر کسی بشیم

آخر بهش نمیرسیم

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 11:32 توسط محمدرضا| |

 

قشنگی قسمت ماست كه مابه هم نمی رسيم.

 

 

اگه بدونين كه كسی روكه دوسش داريد بهترين دوستتون دوسش داره

 

 

چی كارميكنيد.می فهميدكه ديگه هيچ وقت بهش نمی رسيد.

 

 

اوايل همش به خودم دلداری می دادم تا نكنه يه اتفاق خوبی بيفته.ولی

 

 

الان كــه فهميدم  دوستـم روبيشترازمـن دوست داره ديگه نــااميدشدم.

 

 

ديگه فهميدم كه نمی تونم كاری كنم وآخرخطم.ديگه هيچ چيزواسم مهم

 

 

نيست .

 

 

ميدونيدبدترين شكل دلتنگی چه وقتيه. بدترين شكل دلتنگی زمانی که

 

 

 كناركسی كه دوسش داری باشی وبدونی هيچ وقت بهش نميرسی.

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 11:32 توسط محمدرضا| |

بهانه...

 كنار آشنايي تو آشيانه ميكنم ...

             فضاي آشيانه را پر از ترانه ميكنم ...

               كسي سوال ميكند به خاطر چه زنده اي؟!؟!؟!

                                       و من براي زندگي، تو را بهانه مي كنم ... 

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 11:31 توسط محمدرضا| |

              جاده ...

               عمريه ساكت و غمگين توي تنهايي نشستم ...

                                     بغض سرد و بي صدامو تو چشاي تو شكستم ...

             طعم تلخ گريه هامو كسي اينجا نميدونه ...

                                    چه غريــــبه توي دنيـــــا لحظه هاي عاشـقونه...

              به هواي چشم خيسم ديگه ابري نمي باره

                                     تو شـــباي خالي من نمي خنده يـــه ســــــــتاره...

               جاده ي از تو گذشتن پيش رومه تا هميشه

                                    تو نمونـــدي تــــا ببيني آخر قصـــه چي ميشـه...

             سايه اي خسته تر از شب و تو با پاي پياده

                                   آخـــر قصـــــه همــــــينه من و تنهــــــايي جاده...

     

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 11:31 توسط محمدرضا| |

زندگی گفت :‌ آخر چه بود حاصل من ؟

عشق فرمود : تا چه بگويد اين دل من !

عقل ناليد : کجا حل شود اين مشکل من ؟

مرگ خنديد : در اين خانه ويرانه من !‌

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 11:30 توسط محمدرضا| |

عشق                                      بيداد    من

باختن                  يعني                    لحظه                 عشق

جان                          سرزمين             يعني                        يعني

زندگي                                 پاک من عشق                               ليلي و

قمار                                                                                    مجنون

در                              عشق يعني ...           شدن

ساختن                                                                               عشق

دل                                                                                   يعني

كلبه                                                                        وامق و

يعني                                                                   عذرا

عشق                                                           شدن

  من                                                عشق

 فرداي                                يعني

  كودك                        مسجد

  يعني             الاقصي

عشق  من

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 11:29 توسط محمدرضا| |

قول ميدم وقتي كه نيستي عكست روبغل نگيرم

 

قول ميدم روزي هزاربارواسه ي اشكات نميرم

 

                                     

ميدونم برنمي گردي اماباز چشام به راهه

 

جـاي پـات روي قلبم هنوزم تـازگـي داره

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 11:29 توسط محمدرضا| |

عطرگل خاطره عطركسي است كه نمي دانم كيست

 

مي آيد يارفته است…

 

 

بي تو مهتاب شبي

 

بازازآن كوچه گذشتم

 

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

 

شوق ديدارتولبريزشدازجام وجودم

 

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 11:28 توسط محمدرضا| |

بـارون مي بـاره وتــورودوبـاره پيشم ميبينم

 

اشك توچشام حلـقه ميشه دوبـاره تنها ميشينم

 

قول بده وقتي تنهاميشم بازهم بياي كنارمن

 

شــباي جـمعه كــه مـيادبيـاي ســرمزارمن


نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 11:28 توسط محمدرضا| |

 

پاييز را دوست دارم  

 

      چون فصل غم است

 

            غم را دوست دارم

 

                   چون گواه دل است

 

 

                         دل را دوست دارم

 

                             چون تو را با من آشنا كرد

 

                                              تو را دوست دارم

                          

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 11:27 توسط محمدرضا| |


:قالبساز: :بهاربیست: